بستن تبلیغات

روزگار سپری شده آرتین
تاريخ : يکشنبه 10 فروردين 1393 | 15:46 | نویسنده : مامان آرتین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 18 اسفند 1392 | 2:35 | نویسنده : مامان آرتین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | 1:39 | نویسنده : مامان آرتین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 21 بهمن 1392 | 1:26 | نویسنده : مامان آرتین

آرتین عزیزم ، علی الرغم میلم از این به بعد مطالب وبلاگت رو رمزدار مینویسم، خیلی وقته که

روی این قضیه فکر میکنم وامروز دیگه تصمیمم رو گرفتم.خوب دیگه فضای مجازی و..........

من فقط رمز رو برای دوستهای وبلاگیت میفرستم ، به امید روزی که خودت بتونی وبلاگت رو ادامه

بدی و برای اون خودت تصمیم بگیریلبخندقلب





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 دی 1392 | 0:17 | نویسنده : مامان آرتین

آرتین عزیزم ، بالاخره امروز طلسم شکسته شد و اومدم وبت تا از تو بنویسم ، بعضی وقتها حس نوشتن

نیست خوشگلم نیشخند همیشه مهربونی و معرفت دوستهای وبلاگیمون مشوق نوشتن ما میشه دوستهای

عزیز و مهربون  ما خوبیم و در سلامت کامل بسر میبریم چشمک از همتون ممنونم که حال مارو جویا

شدین. خیییییییییلی دوستون داریم قلبقلبقلبقلب

نازنینم ، در پایان 26 ماهگی ، یه روز که توی آشپزخونه بودم و تو هم توی اتاق در حال شیطنت و بازی

بودی ، منو صدا زدی " مامانی ، مامااااااانی ، مامان الهه " منم طبق روال همیشگی جوابتو دادم و گفتم

بله پسرم ،چی شده ؟ جواب دادی " ج.ی.ش " دارم. از اون روز به بعد کاملا مرحله خبر و عمل رو درک

میکنی و فقط هم با من میای دستشویی. من اصلا برای این مرحله وقت و انرژی نذاشتم البته ناگفته

نماند چون از دوران نوزادی به انواع پنپرز حساسیت میدادی و روز به روز با بزرگتر شدنت این مساله

حادتر میشد ، تمام طول تابستون من از شورتهای عینکیه تمام نخ برات استفاده میکردم و با خودم

میبردمت دستشویی و به همه سوالات جواب میدادم و فقط شبها پنپرزتو میبستم و دیگه هیچ سختگیری

روی بازبودنت توی طول روز نداشتم. جدیدا هم برات لگن خریدیم که اصلا ازش استفاده نمیکنی.

 

niniweblog.com

این روزها فقط دو تا سرگرمی داری ، سرگرمیه اولت اینه که با هم بریم توی ماشین و جنابعالی هم

رانندگی میکنی و بوق میزنی و دایم با خودت صحبت میکنی " مامانی رو ببرم خرید کنه ، ماشینو

بزنم تو پانکینگ و.........." 

سرگرمیه دومت هم لذت بردن از عینک آفتابیته لبخند دایما در حال گذاشتن و برداشتن هستی .

وقتی با عینک راه میری ، میگی " مامانی عیکن (عینک) زدم ،پله میبینم "خندهخندهخنده

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 آذر 1392 | 23:26 | نویسنده : مامان آرتین

جیگر طلای من :

این روزها خیییییییلی شیرین زبونی میکنی niniweblog.com  کاربرد ضمائر و افعال گذشته رو بخوبی درک میکنی

و توی حرف زدن بکار میبری تشویق

مثل همیشه وقتی بهت غذا میدم باید کلی ترفند و بازی جدید انجام بدم تا یه کمی بخوریعصبانیو اما

جدیدا جملاتی رو میگی که دیگه تکلیف برمن روشن میشه نیشخند

" مامانی اصلا گوشت نمیخورم ، فقط پلو سفید"  بهت میگم آرتین یه کمی مزه کن شاید خوشت اومد

جواب میدی :" اصلا مزه نمیکنم ، یه کمی ترشه "گریه

niniweblog.com

وقتایی که توی آشپزخونه پیاز پوست میکنم و چشام میسوزه، میای کنارم و میگی :

" مامانی ، پیاز تیزه ، چشمت رو میبره " خندهخنده

هرزمان که کارد دستمه و باتو کارتن نگاه میکنم ، میگی :

" مامانی اصلا حواست به کارد نیست "قلبقلب

 

niniweblog.com

بعضی شبها خیییییییلی دیر میخابی، همه چراغها رو خاموش میکنم و خودم میخابم ، اول

میای کنارم و صدام میزنی وقتی چشامو باز نمیکنم میگی :

" چه ملافه خوشگلی ، چه بالش خوشگلی ، چه مامان خوشگلی "

اونوقته که بغلت میکنم و میشینی رو پاهام و هنوز من لب تر نکردم بجای من میگی "

" یه پسری دارم ، آرتین گلی ................."

niniweblog.com   niniweblog.com  niniweblog.com  niniweblog.com

جدیدا هم قبل از خواب اول باید عروسکای مورد علاقتو بخوابونی چشمک با تک تکشون صحبت میکنی :

" سلام هزارپا خوبی؟ کی اومدی؟ ساعت چند اومدی ؟ بخاب دیروقته ........ "

 

 

 

 

 

لوازم آرایشیه من هنوز برات جذابیت داره گریهگریه

 

 

آرتین و کلکسیون جدید آهنرباش :

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 1:19 | نویسنده : مامان آرتین

آرتین گلم :

از پس لرزه های تولدت ، چهار روز بیرون روی مداوم توام با استفراغ و تب بود ناراحت نمیدونم این ویروس

جدید بود یا مرتبط میشه با دندانهای آسیای فک پایین که هردوتاش سرزدهسوال توی این چند روز

خیییییییلی بی اشتها بودی نگران وزنت هم کمتر از وزن پایان 2 سالگیت شدهگریهگریه

برای چکاپ دوسالگی که رفتیم مرکز بهداشت منحنی رشدت افت کرده بود و 7 ماهه که بی اشتها

هستی و اصلا وزن نگرفتی ، اونجا از من خواستن غذاهای پرکالری برات بپزمعصبانیآخه نمیدونن که

من علاوه بر تنوع غذایی یک کلکسیون قاشق و چنگال رنگی برای تشویق تو به غذاخوردن دارم و

جدیدا دست به دامن انبرهای رنگیه کوچولو شدم تا یه کمی غذا بخوریگریه

آرتین دوساله من ، الان تقریبا به راحتی صحبت میکنی و تمام شعرهای کتابت رو میخونی ، توی خوندن 

 شعرهای "اتل متل" و "یه توپ دارم قلقلیه" مهارت زیادی داری از خود راضی

البته کتابهات یه وقتایی برای ما دردسرساز میشه، هر چی توی کتابهات باشه میخوای و ما رو 

مجبور میکنی واست بخریم نیشخند بعضی وقتها حتی میخوای رنگشون هم مشابه کتابهات باشه.

چند شب پیش وقتی داشتی یکی از اونا رو ورق میزدی رسیدی به اتوبوس ، گریه کردی و 

میخاستی اتوبوسهارو از کتاب برداریعصبانیکلی باهات صحبت کردم که نمیشه از کتاب برداشت

رفتی سراغ کمدت و گفتی :" سباس بپوشیم ، بریم مغازه آقا، اتوبوس چنده ؟"تعجب

این عکسها همشون مرتبط میشه با اون چیزهایی که نداشتی و توی کتابهات بوده و در لحظه

خریدیمچشمک

 

 

 

 

 

الان میدونی عمده مشکل من با این ماشین لباسشویی چیه ؟ میخای تمام لباسها و ملافه ها

رو بندازی توش ، وقتی نمیتونی یعنی جاشون نمیشه آنچنان گریه هایی میکنی که هرچی باهات

صحبت میکنم اثربخش نیست و اون وقته که به مرز جنون میرسمگریهگریه

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

آرتینی به شدت به من وابسته هستی و به جرات میتونم بگم تمام ثانیه های مادوتا با همه و تمام

طول روز دارم به این سوالات متدوال جواب میدم :

مامانی کجایی ؟ چکار میکنی ؟ چی میپزی ؟ ساعت چنده ؟ بابایی کجاست ؟ چی خریده ؟

چه رنگی پوشیده ؟ ................

وقتایی که داری تلویزیون تماشا میکنی یا با بابایی  بازی میکنی  مرتبا تکرار میکنی :

" مامانی بیا بشین ، مامانی بیا کنار آرتینی ، مامانی بیا تماشا کن ......... "

زمان خواب مارو هم جنابعالی تعیین میکنی چشمک اگه خوابت بیاد خودت پا میشی و چراغها رو 

خاموش میکنی و میگی :" خسته شدیم یه کمی استیاحت کنیم "

و اگرم نخوای بخوابی من هرچی صدات میزنم واسه خواب، میگی :" هنوز عالمه کار دارم "لبخند

اینم یه عکس بعد از آب بازی که همچنان ادامه داره  :

 

 

شیطون بلا هنوز کلی حرف دارم ولی دیگه اجازه نوشتن نمیدی و اومدی گیر دادی " مامانی

پاشو بریم هال کنار آرتینی " نیشخند 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 آبان 1392 | 20:46 | نویسنده : مامان آرتین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 مهر 1392 | 1:56 | نویسنده : بابای آرتین

 

 

تولدت مبارک آرتین عزیزمقلب

 

 یک سال دیگه هم به سرعت هرچه تمام تر و با وجود تمام سختیها و خوشیهاش گذشت و جنابعالی 

دو ساله شدین. واقعا که چه زود میگذره هرچند که ممکنه از دیدگاه مامانی این جمله  زیاد خوشایند 

نباشه ، چونکه واقعا برای شما مثل همیشه زحمت کشید و حسابی هم توی این مدت اذیت شد.

آرتین عزیزم در دومین سالروز تولدت از خدا میخوام بهت قدرت دیدن خوبیها و زیباییهای جهان رو بده و

در تمامی شرایط از آرامش درونی برخوردار باشی.

روز جمعه برات یه تولد کوچولو میگیریم هورا

 

آرتین عزیزم تولدمون  مبارک ماچ

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

  





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 مهر 1392 | 19:36 | نویسنده : مامان آرتین

آرتین گلم :

خدارو شکر چند روزی میشه ویروس از خونمون رخت بربسته و گریه های شبانه و بهانه گیریهات بهتر 

 شده و در پی این آرامش من هم استراحت بیشتری کردم و یه کمی انرژی ذخیره کردم تا از پس 

 شیطنتهای تو بر بیامنیشخند

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

روز به روز دامنه لغاتت بیشتر میشه و بعضی وقتها یه حرفهایی میزنی که ما واقعا متعجب میشیم

که چطوری جنابعالی کاربرد اونا رو میدونی تعجب

چند روز پیش مضرابهای سنتور بابایی رو برداشتی و دادی به بابا و گفتی :" سنتور بزن" . همینکه

بابایی شروع کرد به سنتور زدن، گفتی :" آفرین بابایی، آفرین "تعجبتعجب

روز بعد مضرابها رو برداشته بودی و تلاش میکردی که اونا رو بشکنی ، بهت گفتم : " آرتین بیا مضرابها

رو بده من ببینمشون " جواب دادی : " بابایی بلده ، مامانی نمیتونه "عصبانی

آخه وروجک من که نمیخاستم سنتور بزنم فقط میخاستم به یه بهانه ای اونا رو ازت بگیرم عصبانیعصبانی

 

از روزی که رنگها رو یاد گرفتی توی خیابون ناظر همه ماشینها هستی و هر کدوم که رد میشن

رنگهاشون رو میگی ، البته  از دیدگاهت رنگهای مشکی و نوک مدادی و بژ جزو مجموعه نقر ه ای

هستن و به همشون میگی " نقه ای "خنده

هر کسی هم که توی خیابون سامسونت داشته باشه ، میگی " سنتور "خندهخنده

دیشب توی آشپزخونه داشتم جمع و جور میکردم و تو پشت سرم راه افتاده بودی و همه کارامو

نقش بر آب میکردی و بابایی هم داشت اخبارو گوش میکرد . صداش زدم و گفتم یه کمی آرتینو

سرگرم کن تا کارم تموم شه . به محض اینکه بابایی پاشو گذاشت تو آشپزخونه  و صدات زد

گفتی :بیرون تیویزون ببین "تعجبتعجبتعجبتعجب

وقتایی که دارم بهت غذا میدم چند لقمه میخوری و بلند میشی . میگم آرتین کجا میری؟ بیا پسرم.

جنابعالی هم میگی :" الان میام" ولی دیگه سرو کلت پیدا نمیشه.

چند روز پیش برق خونمون قطع شده بود و بالطبع  برای تو خیییلی گرون تموم شد چرا که نه 

تلویزیون داشتیم و نه پمپ کار میکرد که بریم آب بازی . راه افتادی به همه جای خونه سرک

کشیدی و وقتی ناامید شدی ،گفتی: " ای بابا ، چی شده ؟ زنگ بزن آقا بیاد درست کنه"

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

عکسها در ادامه مطلب :



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد